باران باران ، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

شور بودنم

دندانپزشکی

امروز رفتیم دندانپزشکی برای ونیش کردن دندونات . ونیش کردن دندونا یعنی فلوراید کردن همه ی دندونا . برای اولین بار بود که می بردمت دندونپزشکی . چند روز قبلش خودم رفته بودم و خیلی اصرار داشتی که تو رو هم ببرم . البته قبلش توی کتاب " در دندانپزشکی " کلی مراحل کار دندونپزشکی رو برات توضیح داده بودم.  خلاصه توی دندونپزشکی خیلی همکاری کردی و دکتر هم راحت دندوناتو ونیش کرد . فقط بعدش حس خوبی نداشتی چون فلوراید ها  روی دندونت بود و دوست نداشتی چیزی بخوری . از اینکه اینقدر همکاری کردی سپاس .
19 اسفند 1390

مرتب کردن اتاق

باران طلا ! امشب بعد از مدت ها و در واقع برای اولین بار بهت گفتم که بیا اتاقت رو تمیز کن و تو به طرز باورنکردنی ای شروع کردی به مرتب کردن اتاقت . کتاب ها سر جای خود . اسباب بازی ها توی قفسه ی مخصوص خود . ماشین و کالسکه سرجای خود کنار تخت و در نهایت جارو شارژی که اووردی و همه ی آشغال ها رو جمع کردی .برای من که اولین بار شاهد مرتب کردن اتاقت بودم خیلی هیجان انگیز و در عین حال زیبا بود. می دونی اول کار من خودم اتاقت رو مرتب می کردم و گاهی از ا ین همیشه مرتب کردن خیلی عصبی می شدم . تا این که توی کتاب "سه گام جادویی" خوندم که یه راه حل اینه که در اتاقتون رو ببندیم که بهم ریختگی شو نبینیم تا شما به سن تصمیم برای تمیزی اتاقتون برسید. منم دیدم این ر...
19 اسفند 1390

تقاضای وسایل پزشکی

باران با طراوت ! چند روز پیش داشتی با شارژر موبایل و عروسکت بازی می کردی . گفتم باران کار خطرناکیه نباید با شارژر بازی کنی . شما جواب دادی من وسایل پزشکی ندارم . فهمیدم که با شارژر داشتی عروسکت رو معاینه می کردی .بعدازظهر که داشتم می رفتم بیرون برای امتحان دانشگاه گفتم باران چیزی نمی خوای ؟ گفتی وسایل پزشکی .برات خریدم ولی بعدها متوجه شدم که بهتر بود با همون شارژر بازی می کردی تا وسایل پزشکی چرا که اینطوری خلاقیتت هم پرورش می یافت . به هر حال دکتر کوچولوی من تو بهترین و حاذق ترین پزشکی برای من . ...
20 بهمن 1390

پرسش از خدا

باران خانوم برای شما رشد یک اصل مسلمه ولی ما بزرگا  اینقدر از کودکی خودم دور شدیم که یادمون می ره شما بزرگترید. چند شب پیش گفتی مامان ما که می گیم به نام خداوند جان و خرد ، خدا یعنی چی ؟ مونده بودم چی جواب بدم نه این که تو رو کوچیک فرض می کردم نه . می خواستم پای مذهب رو پیش نکشم می خواستم تو رو در بند نکنم . می خواستم  تجربه های ما رو شما نداشته باشید . می خواستم خدا برای شما خدای ما نباشه. خیلی کوتاه گفتم خدا یک انرژی خیلی زیاده و تو هم خدا رو شکر ادامه ندادی . سپاس از بودنت . وای که ما برای رسیدن به شما چقدر باید بدویم.
20 بهمن 1390

سرزمین عجایب

سرزمین عجایب یه جاییه شبیه شهر بازی ولی کوچکتر و در یک محیط بسته . در واقع طبقه ی پنجم پاساژ تیراژه . چند روز پپش برای اولین بار بردمت اونجا . بابا و رایان توی پاساژ موندند و من و تو رفتیم بازی. تو توی صف نمی ایستادی و اگه یه لحظه حواسم پرت می شد می دیدم اول صفی . گاهی هم توی صف می زدی زیر گریه . وقتی می پرسیدم چرا می گفتی می خوام سوار بشم و من برات توضیح می دادم که توی صف ایستادن یعنی چی .موقع سوار شدن هم مسئولین می گفتند باید با مامانت سوار بشی ولی تو خودت مستقل می رفتی سوار می شدی و من هم برای اونا توضیح می دادم که تو به تنهایی می تونی سوار قطار و یا هواپیما بشی . خلاصه آخر هم رفتی استخر توپ و حسابی لذت بردی . من به مستقل بودنت بیش از هر ...
20 بهمن 1390

آدامس خوردنت

باران طلا حسابی آدامسی شدی  یعنی چی ؟ یعنی اینکه اگه ببینی کسی دهنش رو تکون می ده زود می گی آدامس می خوری ؟ دیروز رفته بودیم کتابخونه اونجا یه دوست پیدا کردی که اسمش الهام بود . مامانش اومد پیش ما بلافاصله گفتی " مامان ! مامانش چی می خوره ؟ آدامس می خوره ؟ " دقت کردم دیدم داره آدامس می خوره . یه شب هم یک قوطی آدامس دست گرفته بودی و هربار پیش ما می یومدی و می گفتی "اگه  بهتون آدامس بدم قورت ندید ها . " ولی هیچ وقتش بهمون ادامس ندادی چون دلت نمی اومد از اونا دل بکنی . خلاصه حسابی آدامس خور شدی.
20 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شور بودنم می باشد