لذت از لذت
باران طلا ! چند روز پیش از خواب بیدار شدی و خواستی که توی بغل من بخوابی . من هم از روی تختت بلندت کردم و در آغوشم خوابیدی . بعد پیش خودم فکر کردم که چقدر از در آغوش من بودن لذت می بری یاد خودم افتادم که تا قبل از ازدواجم توی پای مامان بزرگ می خوابیدم و چه لذتی می بردم . راستش رو بخواهی ما خیلی از این لذت ها توی زندگی نبردیم علتش رو هم هم می دونم و هم نمی دونم . ما رو یک جورایی از احساساتمون دور نگه داشتند . حس توی دوره ما خیلی چیز جالبی نبود . یک چیز ناشناخته بد بود . فرقی نمی کرد خوب یا بد . یادمه حاج بابا اگه می فهمید که ما داریم گریه می کنیم آنقدر ناراحت می شد که دعوامون می کرد . ما باید اینجوری وانمود می کردیم که همه چی آرومه و ما خیلی خوشبختیم . البته ناگفته نمونه ما اون روزها خیلی خوشبخت بودیم حداقل نسبت به همه خانواده های فامیل . حس خوب هم که ما خانوم ها نبود ؛چه اگه خنده بود که ما نباید بلند می خندیدیم و چه لذت بردن از هوا و و هرگونه چیزی که به لذت مربوط بشه. این گذشته ما ست الان خیلی فرق کرده خیلی وقته ما آزاد شدیم!!!!!!!!!!! و می تونیم حس کنیم این بی حسی ها رو . خلاصش اینکه از اینکه توی بغل من اینقدر لذت بردی و نشئه شدی خیلی لذت بردم . من تمام تلاشم رو می کنم که تو با حواست آشتی آشتی باشی . دوست دارم.


لذت از لذت
