شم اقتصادی باران!

داستان این دوتومنی اینه که مامان جون این دوتومنی رو بهت داد که با دایی عباس بیرون بری برای خودت خوراکی بخری . وقتی که برگشتید خوراکی خریده بودی ولی دوتومنی رو هم داشتی . مامان جون پرسید که چرا دوتومنی تو خرج نکردی تو هم صادقانه گفتی برای اینکه تموم می شد. من کشته ی صداقت شما بچه ها هستم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


شم اقتصادی باران!
