باران باران ، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

شور بودنم

حموم بردن رایان

چند روز پیش با رایان رفتید حموم. نیم ساعتی توی حموم بودید منم داشتم کارهای خونه رو میکردم که شنیدم صدا زدی " حوله رایان رو بیارید." در حموم رو باز کردم دیدم بله. بدن رایان با کف یکیه . باران گلی با شامپو بدن بچه کل بدن رایان رو کفی کرده بودی . رایان خوش به حالت.
19 اسفند 1390

دندانپزشکی

امروز رفتیم دندانپزشکی برای ونیش کردن دندونات . ونیش کردن دندونا یعنی فلوراید کردن همه ی دندونا . برای اولین بار بود که می بردمت دندونپزشکی . چند روز قبلش خودم رفته بودم و خیلی اصرار داشتی که تو رو هم ببرم . البته قبلش توی کتاب " در دندانپزشکی " کلی مراحل کار دندونپزشکی رو برات توضیح داده بودم.  خلاصه توی دندونپزشکی خیلی همکاری کردی و دکتر هم راحت دندوناتو ونیش کرد . فقط بعدش حس خوبی نداشتی چون فلوراید ها  روی دندونت بود و دوست نداشتی چیزی بخوری . از اینکه اینقدر همکاری کردی سپاس .
19 اسفند 1390

مرتب کردن اتاق

باران طلا ! امشب بعد از مدت ها و در واقع برای اولین بار بهت گفتم که بیا اتاقت رو تمیز کن و تو به طرز باورنکردنی ای شروع کردی به مرتب کردن اتاقت . کتاب ها سر جای خود . اسباب بازی ها توی قفسه ی مخصوص خود . ماشین و کالسکه سرجای خود کنار تخت و در نهایت جارو شارژی که اووردی و همه ی آشغال ها رو جمع کردی .برای من که اولین بار شاهد مرتب کردن اتاقت بودم خیلی هیجان انگیز و در عین حال زیبا بود. می دونی اول کار من خودم اتاقت رو مرتب می کردم و گاهی از ا ین همیشه مرتب کردن خیلی عصبی می شدم . تا این که توی کتاب "سه گام جادویی" خوندم که یه راه حل اینه که در اتاقتون رو ببندیم که بهم ریختگی شو نبینیم تا شما به سن تصمیم برای تمیزی اتاقتون برسید. منم دیدم این ر...
19 اسفند 1390

تقاضای وسایل پزشکی

باران با طراوت ! چند روز پیش داشتی با شارژر موبایل و عروسکت بازی می کردی . گفتم باران کار خطرناکیه نباید با شارژر بازی کنی . شما جواب دادی من وسایل پزشکی ندارم . فهمیدم که با شارژر داشتی عروسکت رو معاینه می کردی .بعدازظهر که داشتم می رفتم بیرون برای امتحان دانشگاه گفتم باران چیزی نمی خوای ؟ گفتی وسایل پزشکی .برات خریدم ولی بعدها متوجه شدم که بهتر بود با همون شارژر بازی می کردی تا وسایل پزشکی چرا که اینطوری خلاقیتت هم پرورش می یافت . به هر حال دکتر کوچولوی من تو بهترین و حاذق ترین پزشکی برای من . ...
20 بهمن 1390

پرسش از خدا

باران خانوم برای شما رشد یک اصل مسلمه ولی ما بزرگا  اینقدر از کودکی خودم دور شدیم که یادمون می ره شما بزرگترید. چند شب پیش گفتی مامان ما که می گیم به نام خداوند جان و خرد ، خدا یعنی چی ؟ مونده بودم چی جواب بدم نه این که تو رو کوچیک فرض می کردم نه . می خواستم پای مذهب رو پیش نکشم می خواستم تو رو در بند نکنم . می خواستم  تجربه های ما رو شما نداشته باشید . می خواستم خدا برای شما خدای ما نباشه. خیلی کوتاه گفتم خدا یک انرژی خیلی زیاده و تو هم خدا رو شکر ادامه ندادی . سپاس از بودنت . وای که ما برای رسیدن به شما چقدر باید بدویم.
20 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شور بودنم می باشد