باران باران ، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

شور بودنم

پای باران

پات سه هفته پیش در حالی که داشتی از زانوی بابا می پریدی مشکل دار شد. درد می کرد و نمی تونستی روی زمین بذاری . بردیمت دکتر گفت باید سه هفته توی گچ باشه . تو برای همه ی مراحلش فوق العاده همکاری کردی . والبته طبق گذشته همه جا رو زیر پا می ذاشتی . گاهی خارش داشت که خیلی براش بهونه گیری نمی کردی . من مرده این همه قدرت بی انتهای شما بچه ها برای کنار اومدن با زندگی همواره زنده ام .     ...
27 آذر 1390

رقصی چونین میانه میدانم آرزوست

باران گلی بعد از عقد خاله زری حسابی رقاص شدی . فوق العاده زیبا پاتو تکون می دی، دستتو بالا می بری و بعد دست و پاتو باهم می چرخونی . من از رقص تو سرشار می شم و یکی چیزی توی دلم تکون می خوره که اگه بخوام بهش فکر کنم گریم می گیره . بارانم برقص تا رقص بی همتای طبیعت را در درونت شاهد باشی . شاهد زیبای من ! اما از رقص تو و رایان بگم باهم که می رقصید انگار این انرِِِِژی کل که داره برای من خودنمایی می کنه . منم می رقصم با تو و رایان . همگی دور هم . هستی دور ما . زمان ایستا و خاموش .   ...
27 آذر 1390

معذرت خواهی

باران امشب وقتی بابا ازت خواست از من مغذرت خواهی کنی اومدی و گفتی مامان ببخشید وقتی شما ناراحت می شی منم ناراحت می شم اینجا حرفت که رسیدی زدی زیر گریه و ادامه دادی کارت اشتباه بود که منو دعوا کردی اشک توی چشمام جمع شد و بغلت کردم و کلی گریه کردی. دوست دارم ...
18 آذر 1390

کلاس زبان

بارانم ! یه کلاس زبان داریم روزا توی یک گوشه اتاقت . بچه های کلاس سه چهارتا عروسک کوچیک و بزرگ ، یک قورباغه ، یک فیل ، دوتا خرسی دختر و پسر و یک دونه سگ پولیشی البته همراه با تو و رایان . معلمتون منم که لذت بخش ترین کلاس دنیا رو دارم . کتابتون کتاب tiiny talk است که هستی بهت هدیه داده . خلاصه من کلاس رو شروع می کنم و رایان هم بدو بدو عاشق فیل توئه می یاد که فیل رو برداره و تو هم با جدیت تمام به قول خودت مظاوبی(مواظب) که رایان فیلی رو برنداره. کلاس ما هم همون موقع تموم می شه. کلاس جدی تر و رشد دهنده تر از این کی دیده؟
17 آذر 1390

پرسش از عزاداری محرم

روز عاشورا نشسته بودیم و داشتیم تلویزیون مراسم عزاداری عاشورا تماشا می کردیم . گفتی مامان چرا اینا سینه می زنند گفتم جون که ناراحتند گفتی چرا ؟ گفتم برای اینکه هزار سال پیش  یکی خیلی ناراحت شده و اینا به خاطر ناراحتی او  هزار ساله ناراحتند گفتی چرا ناراحته گفتم نمی دونم برای اینکه یه ارزشی ضد ارزش شده و این ماییم که اونو ضد ارزش کردیم و خودمون هم از کرده ی خود ناراحتیم.
17 آذر 1390

بستنی بزرگ یا کوچیک

باران قشنگ من و بابات تا این جای کار که البته خیلی هم سخت بوده خیلی تلاش کردیم که تو رو گول نزنیم به هیج وجه . وعده الکی هم هرگز به تو ندادیم . زمانی که پات آسیب دید و ما رفتیم  پاتو گچ بگیریم به تو گفتم اگه همکاری کنی و اجازه بدی آقای دکتر پاتو گچ بگیره برات یه بستنی بزرگ می گیرم . و تو خیلی منطقی و معقول جواب دادی من یه بستنی چوچیک می خوام بستنی بزرگ رو برای خودت بخر . من همیشه مست  اون زبون قشنگتم.
17 آذر 1390

مامانم دعواییه

"مامانم دعواییه" این جمله رو اصفهان که بودیم به مامان بزرگ گفته بودی که آره مامانم دعوائیه و من دعوا می کنه . نمی دونم با چه توانایی زبانی صفت دعواییه رو ساختی . به تو گفتم باران خانوم توی عمر مامان بزرگ و خودم و خودت هرگز هرگز هرگز مامان به آرومی من پیدا نمی کنی . من تا تو یک سالت شد و تمام خونه و کابینت و ظرف و غذا رو ریختی یک باران هم دعوات نکردم و این به نظرم یک رکورد که هیچ جا ثبت نمی شه . مامانی من دوست دارم و بدون که اگه گاهی خیلی گاهی به ندرت دعوات می کنم برای اینه که خیلی دوست دارم و برات وقت می ذارم چرا که تو برام از وقت عزیزتری.  
17 آذر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شور بودنم می باشد