باران باران ، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

شور بودنم

عجب پشتکاری

باران طلا دیشب یک جعبه دستمال کاغذی 300 برگ و در یک نشست خالی کردی . نشستم نگات کردم ببینم خسته می شی . نخیر . با تلاش بسیار جعبه خالی شد. بعد ازاون من و تو و رایان با دستمال کاغذی ها کلی بازی  کردیم. ...
26 مهر 1390

نقاش بزرگ

باران خانوم خسته نباشید. امروز کل دیوارهای اتاقت رو  با پاستل نقاشی کردی .بعضی شو نی نی توصیف کردی بعضی شو نی نی کوچولو که خوابیده و برای بابا هم توضیح دادی که "کلا همس کستیه(همش کشتی یه). قربونت برم که هنوز 2سالت نشده به کلی گویی افتادی. مامان نکن این کارارو (کلی گویی)باور کن آخرو عاقبت نداره! بهت اجازه ندادم غیر از اتاق خودت جایی رو نقاشی کنی ولی واقعیتش رو بگم از نظر من اگه کل خونه رو هم نقاشی کنی ایراد نداره. اینم عکس همکار محترمت ...
26 مهر 1390

باران و جهان

باران گل روز جهانی کودک مبارک . امروز تو هم به داداش رایان تبریک گفتی."رایان  امروز  روز تو هم هستا"
16 مهر 1390

باران و خرسی هاش

باران نازنین! یک ماه پیش اومدی پیشم و گفتی مامان من تو اتاقم خرسی ندارم. منم دو تا خرسی ای که سحرو سپیده هنگام تولدت برات آورده بودند و گذاشته بودم برای این موقع ،بهت دادم.این روزها خرسی ها همراه همیشگی تواند. امشب شنیدم که خرسی رو توی کالاسکش می ذاشتی و بهش می گفتی"می ذارمت اینجا. اگه کمک (چمک)خواستی (آستی)به من بگو (بدو)کمک می خواهم ". وقتی اینطوری حرف می زنی من می میرم برات .زبان حقیقتا یک نشانه است ... ...
16 مهر 1390

باران و اسباب بازی جدید

باران طلا! چند روز پیش من و رایان داشتیم توی اتاق ما بازی می کردیم که دیدم سرو کله ی تو پیدا نیست.ی هی منتظر بودم بیایی و بگی " چی چار می کنید؟ " ولی خبری ازت نشد . من مشغول شدم به تمییز کردن کمد لباس بابا . رایان هم رفت دنبال بازی خودش .  45 دقیقه ای گذشت . اومدم سراغت می دونی با چه منظره ای روبرو شدم؟ ببببببببببببببببببببببببله ! قوطی پودر بچه رو خالی کرده بودی و داشتی بازی می کردی. اومدم با ناامیدی کمی از اونارو نجات بدم اما آنقدر غرق بودی که انگار می خواستم بخشی از وجودت رو ازت جدا کنم . از نگاهت شرمنده شدم و  گذاشتم سر جاش . بعد 1ساعت و نیم هم انگار سخت ترین کار دنیا را انجام داده بودی . خسته و هلاک . اما این پایان ماجرا ن...
16 مهر 1390

باران و فیروزه

باران! فیروزه دختر پسرخاله ی من و بابا تو رو خیلی دوست داره . دیروز رفته بودیم مهمونی. فیروزه توی مهمونی فقط حواسش به تو بود نمی دونی چه جوری مواظبت بود. اول با تو و بقیه ی بچه ها بازی اتوبوسی کرد . خیلی جالب بود . اسم ایستگاههای اتوبوس اسم بچه ها بود. موقع ناهار پیش هم بودید و برای هم غذا می کشیدید. فیروزه از اینکه براش مرغ گذاشتی خیلی تعجب کرد و از اینکه براش سالاد ریختی خیلی خوشحال شد. بعد ناهار بردت توی حیاط و کلی بازی کردید. بعدش هم کلاس حرکات موزون  و کلاس قرآن ! خدا کنه همیشه به شما بچه ها خوش بگذره .راستی فیروزه کلاس دوم ابتدایه.
15 مهر 1390

باران؟

باران زیبا این روزا خیلی فرق کردی . انگار یه جورایی بزرگ شدی. انگار رشد کردی . رفتارات عوض شده . می دونی حس می کنم با یه باران دیگه هستم. حرف ها رو بهتر می فهمی . چیزها رو خیلی خوب تعریف می کنی . انگار برای خودت زندگی می کنی . انگار از صبح که پا می شی برای خودت برنامه ریزی داری که چکار بکنی و چکار نکنی . فوق العاده اجتماعی شدی . فوق العاده مهربون شدی . هوای رایان رو خیلی داری. چند باره خودت می خوابی . عاشق کتابای کتابخونه ای. اونا رو برمی داری و بعد از مطالعه سر جاش (یه جایی دور از دسترس رایان)می ذاری . خلاصه باران یه کار درست واقعی شدی . اما یه  چیزی بگم و اون اینکه امروز آینه ی آینه و شمعدونمون رو شکستی و بعد گریه کردی و طبق معمول از ...
15 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شور بودنم می باشد