باران باران ، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

شور بودنم

قوطی پاستل

اما قصه قوطی پاستل اینه که تو عاشق نقاشی هستی و همیشه این قوطی پاستل هات دسته از این ور به اون ور . ناگفته نمونه که پاستل ها رو از دست رایان تو قوطی ریختیم که درش بسته بشه و هی اونا رو توی دهنش نکنه . سرت رو درد نیارم . همیشه تو و رایان سر این قوطی دعواتون میشه چرا برای این که مزه این پاستل ها رفته زیر زبونش و  علاقه ی فوق العاده ای به پاستل ها پیدا کرده . چند روز پیش که تو خواب بودی دلی ازغذا در اوورد و حسابی پاستل میل فرمود  . دوست دارم نقاش کوچولوی من .
17 آذر 1390

کتاب خوانی باران

باران توانا توی این سن که تقریبا 2سال و نیمه تو بعضی از کتاب ها رو می تونی بخونی . نه اینکه با حروف آشنا باشی نه . فقط کل مطالب کتاب رو با توجه به عکس ها حفظ هستی این کتاب ها عبارتند از : کتاب های آنا کوچولو که 4 جلدند . کتاب کشتی کوچولو سو ته یف که بابا چند شب پیش خوند و  تو  اشتباهاش رو درست کردی . کتاب جوجه مرغ و جوجه اردک سوته یف . البته تو همه ی کتاب ها رو برای عروسکات و خرسیت  توضیح می دی ولی این کتابها رو واقعا بلدی . دوست دارم .
17 آذر 1390

لذت از لذت

باران طلا ! چند روز پیش از خواب بیدار شدی و خواستی که توی بغل من بخوابی . من هم از روی تختت بلندت کردم و در آغوشم خوابیدی . بعد پیش خودم فکر کردم که چقدر از در آغوش من بودن لذت می بری یاد خودم افتادم که تا قبل از ازدواجم توی پای مامان بزرگ می خوابیدم و چه لذتی می بردم . راستش رو بخواهی ما خیلی از این لذت ها توی زندگی نبردیم علتش رو هم هم می دونم و هم نمی دونم . ما رو یک جورایی از احساساتمون دور نگه داشتند . حس توی دوره ما خیلی چیز جالبی نبود . یک چیز ناشناخته بد بود . فرقی نمی کرد خوب یا بد . یادمه حاج بابا اگه می فهمید که ما داریم گریه می کنیم آنقدر ناراحت می شد که دعوامون می کرد . ما باید اینجوری وانمود می کردیم که همه چی آرومه و ما خیلی خ...
17 آذر 1390

روضه رفتن باران

باران گلی مامانت خوب یا بد خیلی اهل روضه رفتن نیست چرا و برای چی بماند و بگذریم. چند شب پیش خونه ی مامان جون بودیم . عمه ها که همشون رو خیلی دوست داری داشتن می رفتند روضه . شما هم راهی شدی و باهاشون رفتی روضه . بعد از برگشت از روضه فهمیدیم که بهتون خیلی خوش گذشته و در حالی که آقایی طی مراسمی خیلی گریه می کرده شما به خیال اینکه صدای خنده است و نه صدای گریه کلی خندیده بودی و کلی خندانده بودی . خلاصه وقتی اومدی خواب بودی و بغلت کرده بودند. تو هم ناراضی که چرا اومدید . خانوم گلی روضه رفتن قبول !
15 آذر 1390

یک روز با باران

باران گلی امروز خیلی خوش گذشت . امروز جمعه بود . طبق روال عادی 7-7.30 بیدار شدی . صبحانه عدسی داشتیم . خاله سمیه هم اینجا بود . کمی بعد از صبحانه  رفتیم بیرون خرید میوه و صیفی جات از تره بار . اونجا تو کیف پول من به دست مادر خرج شده بودی و فروشنده ها چه لذتی می بردند که از دست تو پول بگیرند . بعد رفتیم و 2 تا بستنی خریدیم یکی وانیلی برای تو و یکی قهوه برای من . رفتیم توی پارک  توی آفتاب نشستیم و خوردیم . نصف های بستنی مون بودیم که پیشنهاد دادی بستنی ها مون رو عوض کنیم . من خیلی خوشم اومد و در کمال ناباوری تو تمام بستنی قهوه ی منو تا ته خوردی . بعد رفتیم توی پارک بگردیم تو به آسمون به درختا به گلا به برگ ها به خورشید به همه گفتی که ...
13 آبان 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شور بودنم می باشد